تبليغاتX
A Nostalgic Man
The image “http://vahidf.persiangig.ir/blog/image/Crow.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

میگن كلاغ قارقاری!

تو رو چه به باغ درباری

سكه نداری دون می‌خوای!

عاشق مهربون می‌خوای!

خوش بود دلم دوستم داری؛

میگن که تو حق نداری

یه دل خوشی داشتم؛ اونم؛

ازم گرفتن اجباری...

 

پیغوم رسید كه اون ورا

جا نیست واسه كوچیكترا

آهای كلاغ دیوونه! اونجا جای بزرگونه...

 

خوش بود دلم، یكی هست؛

یه عمر می‌شه به پاش نشست

به پاش نشست و مُرد براش

قارقاری كرد تو سرسراش

به هر دری زدن كه تا

با هم نباشیم ما دو تا

میگن باید فرار كنم

دلمو آخه چكار كنم!؟

 

پیغوم رسید كه اون ورا

جا نیست واسه كوچیكترا

برو این ورا پیدات نشه!

كسی عاشق صدات نشه!

آهای كلاغ دیوونه!

اونجا جای بزرگونه...

(با صدای شاعر، مسعود فردمنش، بشنوید)

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پانوشت: سه سال پیش بود، نوروز 84، که بعد مدتها این شعر رو گیر آورده بودم، اون موقع هم یادمه که شعر و دکلمه‌اش خیلی به دلم می نشست، بدون اینکه حال و روز این کلاغ بینوا رو درک کرده باشم... ولی الان میفهمم این کلاغ چرا اینقدر قارقار میکرده...

 

نوشته شده توسط وحید در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

Memories,Almanac,Busy,Calendar,Close-up,Date,Day,Diary,Event,Travel Destinations,Vacations,Month,Angle,Blue,Number,Page,Planning,Reminder,Repetition,Arrival Departure Board,Square,Time,Track,Week,Year,yearly

ساعت ۲ بامداد پنجشنبه است و با عبور از این ساعت رکورد قبلی که پنجاه و هفت روز و چهارده ساعت بود‌، شکسته شد! هیچ فکر نمی‌کردم که دوباره برایم این روزشماری‌ها تکرار بشه، ولی خب! شد... الانی با خودم فکر می کردم که باز خوب شد که از اول نمی‌دونستم اینقدر قراره طول بکشه وگرنه خیلی سخت‌تر از این حرفا می‌گذشت!
در خوشبینانه‌ترین تصور، این رکوردگیری (که اصلا هم افتخار آمیز نیست!) از هفتاد روز خواهد گذشت؛ ولی امیدوارم خدا دفعه بعدی رو به خیر کنه! هر چند که دیگه ما پیر و آبدیده‌ی این راه شده ایم...

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگه از پرت و پلاهای بالایی چیزی سر در نیاوردین، اشکالی نداره چون فقط خواستم یه دل نوشت خالص بنویسم...

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسكلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...


ادامه نوشته
نوشته شده توسط وحید در شنبه پانزدهم دی 1386 |

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود                          مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان                  بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند              منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد                                  دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد                 ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین            بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

. . . . . . .

 

دقیقا هشت سال پیش بود؛ شبهای شبانه‌روزی پیش‌دانشگاهی و من که تازه دیوان حافظ را کشف کرده بودم... یادم هست ماه رمضان آن سال، غروب که از مرخصی سه ساعته جهت افطار در منزل به مدرسه برمی گشتم، هر یکی دو روزی یک غزل از حافظ را به خاطر می‌سپردم و در طول روز بارها با خودم زمزمه می‌کردم. اصلا آن سال، سال حافظ بود و بی‌شک بخشی از موفقیتم در کنکور آن سال را باید مرهون آرامشی که از کلام حافظ بدست می‌آوردم (با وجود برداشت سطحی و کودکانه من) دانست.

از میان آن همه غزل زیبا، برخی در ذهنم ماندگاری بیشتری داشته اند که یکی از آنها همین غزل بالاست که شاید در نظرم آهنگین و داستانی تر می نمود. سال گذشته نیز در اولین حضورم در حافظیه شیراز، در کنار آرامگاه خواجه نخستین غزلی که به ذهنم رسید و با خود زمزمه می کردم، همین بود...

چند روز پیش در کشاکش افکار و خیال‌ مشوش خود، دوباره یاد این غزل افتادم؛ ولی این‌بار بیشتر از گذشته با حافظ حس همذات پنداری داشتم و بیشتر با محتوای شعری این غزل رابطه برقرار می‌کردم.

 

*   *   *   *

 

این روزها بسیار پیش می‌آید که شعری را شنیده و یا خوانده‌ام و در آن لحظه آن شعر را گویی آیینه ای تمام از حرف‌های ناگفته دل خود احساس کرده و آرزو کرده‌‌ام که کاش می‌توانستم آن شعر را با صدایی بلند و آمیخته با احساس درونی‌ام فریاد بکشم... اشعاری متفاوت از شاعرانی متفاوت! از حافظ، سعدی، بابا طاهر و وحشی بافقی گرفته تا رهی معیری، سیمین بهبهانی، مسعود فردمنش و ...! چه فرقی میکند! مهم نیست که مال کدام دوره هستند، کی هستند و چه مرتبه‌ای دارند... مهم این است که هرکدام به فراخور کلام خود شور و حرارتی دوچندان به آتش دلم بخشیده اند. با مواجهه با هر شعر به خود می‌گویم که این همان مطلبی است که می‌خواهم فریادش بزنم و چه جایی برای این فریاد بهتر از این وبلاگ، وبلاگی که می دانم تعداد خوانندگانش شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد! این هم مهم نیست...

شب‌های عجیبی است، شب‌هایی که تقریبا همه را تا نزدیک سحر بیدارم و در این سکوت شبانه، با نوای سحر انگیز استاد شجریان و گاه حسام الدین سراج عزیز دل و روح زنگار گرفته خود را صیقل می‌دهم تا کمی از این آشفتگی‌ها، خیال‌پردازی‌ها و افکار مشوش رها شوم، اما چه کنم که آدمی مثل من به خاطر نوستالژی‌سازی‌هایش هیچ وقت آرام و قرار نمی‌گیرد...

یکی از کارهایی که این شبها گوش می‌کنم، کاست آستان جانان۱ استاد شجریان است که واقعاً خود را در حدی نمی‌دانم که بخواهم از زیبایی آن تعریف و تمجید کنم؛ چون نه خیلی سابقه زیادی در پی‌گیری آثار شجریان دارم و نه به دستگاه‌ها و گوشه‌های آوازی موسیقی ایرانی آشنا هستم. شاید سهم من همان لذت بردن در حد بضاعت کم خود باشد. چند شب پیش که داشتم این اجرا را گوش می‌دادم، در جایی از آن حس کردم حافظ خود دارد جواب مرا که به آن غزل بالایی پناه آورده بودم، با غزلی دیگر می‌دهد:

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

زیرکی را گفتم این احوال بین؛ خندید و گفت

صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی!

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره رُوی باید! جهان سوزی! نه خامی، بی‌غمی

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی ...

 

 

 

حق با جناب حافظ است... تقصیر از تو نیست و شاید این توقع من است که بی‌جهت بالا رفته...!!

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل!                     شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند                        در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

۱- "آستان جانان" از درخشان ترین همکاری های شجریان و پرویز مشکاتیان است که در سال 1361 در محل سفارت ایتالیا اجرا شده است. به بخشهایی از این اثر زیبا گوش دهید...

۲- تصویر بالا تزئینی است (کاری از استاد فرشچیان به نام "شکوفه صبحگاهی")

۳- ابیات غزل‌ها به انتخاب آورده شده‌اند و شامل تمامی غزل نیستند.

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 |

http://vahidf.persiangig.com/blog/image/Two_become_one.jpg 

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

باران را

اگر می‌بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز خوانده‌ای خداپرست شده‌ام...

 

    *         *     *

 

بسيار پيش‌تر از امروز

دوستت داشتم در گذشته‌های دور

آن قدر دور

که هر وقت به ياد مي‌آورم،

پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من

ابريق می‌شود

کلاه کپی من، دستار

کت و شلوارم، ردای سفيد

کراواتم، زنار

اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما

غار

غاری پر از تاريک و صدای بوسه‌های ما...

و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خيال‌بافی آن همه عشق

تو در سفينه‌ای نزديک من

من در سفينه‌ای ديگر،

بسيار نزديک‌تر از خودم با تو

دست می‌کشيم به گونه‌های هم

بر صفحه‌ی تلويزيون...

 

 

اشعاری زیبا از مرحوم بیژن نجدی که اشک را بر گونه‌هایم جاری ساخته است...

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 |