وقتی میبینی آمار sms های طرف از میانگین 150 تا تو هر دوره یهو رسیده به 720 تا (!!)؛ میفهمی که واقعا از عشق و عاشقی و این بچهبازیها خسته شده بوده...
هشت سال پیش، ترم اول دانشگاه، شب نیمه شعبان، 22 آبان 79...
جشن عروسی بزرگترین خواهرم است و فرزندان خانواده ما دوستان نزدیک خود را
دعوت کردهاند، من هم به چند تا از دوستان دوران دبیرستان که در آنروزها ارتباط
زیادی با هم داشتیم، به شکلی حضوری و همراه با دادن کارت عروسی دعوت کردم تا در
باعث افتخار من در آن شب باشند. از میان دوستان دعوت شده توجهم بیشتر متوجه
نزدیکترین دوستم و طبیعتا اشتیاق بیشتری هم برای آمدن او داشتم، شاید تلاشی برای
بیشتر کردن صمیمیت و شاید پاسخی به وابستگی که آنروزها به آن دوست در خود میدیدم...
شب عروسی فرا رسید و من هر چند دقیقه یکبار سری به بیرون میزدم تا ببینم
بچه ها کی از راه میرسند. بلاخره دوستان بامعرفت از راه رسیدند و تبریک و شادباش
و ... اما
اما خبری از آن دوست عزیز نبود، در حالیکه سایرین تقریبا همه آمده بودند،
حتی آن یکی دو نفری که تلفنی دعوتشان کرده بودم! اما او آن شب نیامد و موجب شد تا آن
شب خاطرم از این بابت به شدت آزرده شود...
چند روز بعد هم که او را دیدم، بهانههایی آورد که شب عید بوده و میخواسته
به مهمانی برود و ... من هم چیزی نگفتم و موضوع رو به فراموشی سپردم.
دوستی ما سالها ادامه داشت و نهایتا از آنجاییکه در رفاقت با او، بارها و
بارها از این گونه ضدحالها را چه در زمینههایی از این دست، چه فعالیتهای مشترک
درسی و ...تجربه کردم؛ روزی به خود آمده و از آن به بعد دیگر خودم را جهت گرم
ماندن تنور این رفاقت، به آب و آنش نزدم؛ یعنی هرچند دوستی را قطع نکردم، اما آنرا
در حد یک دوستی خیلی معمولی پایین آوردم. اینبار دیگر او بود که گاهگداری به من
زنگ میزد و احوالم را میپرسید؛ شخصی که در گذشته حتی شده بود که در یک هفته پنج روز
با هم بودیم و من برای حفظ و محکمتر شدن این رفاقت هرگونه تلاشی انجام داده بودم
را دیگر سالی نهایتا دو بار میدیدم! البته او هیچ وقت نفهمید که چرا روابطمان کم
شد و گمان میکرد که مشغله و گرفتاریهای بعد دوران دانشگاه و همچنین ازدواج او، موجب
ملاحظهکاری من و در نتیجه کم شدن این ارتباط شده است.
یکسالی از آخرین دیدارمان گذشته بود و طبیعتا هیچ میل دیداری هم در من
نبود؛ تا اینکه دوشنبه هفته پیش بعد چند ماه از آخرین تماس به من تلفن زد. گفتگو
کوتاه بود و ضمن آن من را به عروسی برادر کوچکترش دعوت کرد، برای پسفردای آن شب،
یعنی چهارشنبه 22 آبان...
مراسم در انتهای امیرآباد برگزار میشد و من غروب آن شب بعد از کاری که در
شهرری داشتم، به سمت محل جشن راه افتادم. میانههای راه بود که اتفاقی یاد دقیقا
هشت سال قبل افتادم و از بازی روزگار خنده ام گرفت! با خودم گفتم میشود از همینجا
به منزل برگشت و به گونهای تلافی کرد! اما خب، بهتره رفت و بیمعرفتیها رو با
معرفت جواب داد و او را جلوی پدر، برادران و اقوامش سرفراز نمود...
وقتی من رو جلوی در سالن دید خیلی خوشحال شد؛ چون خودش هم چندان به آمدنم
امیدوار نبود، میدانست در صورت نیامدنم بهانه های مختلفی و اغلب موجهی برایش داشتم،
آنهم در دورانی که مدتها بود که رفاقتمان رنگ و بوی گذشته را از دست داده بود.
وقتی وارد سالن شدم، متوجه شدم که از بین دوستان آن دوران، تنها و تنها من
در آنجا حضور دارم! لبخندی زدم و دستزنان به جمعیت پیوستم...