
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
. . . .
اجرای دلنشین فرامرز اصلانی از این غزل زیبای حافظ را به یگانه بانوی زندگیام تقدیم میکنم.

سیزدهم اسفند پارسال، روز کودتا!
یک روز پر از دلشوره بعد ده روز انتظار عذابآور؛
آن گفتگوی تلفنی سرد با جناب داروغه و آن افاضات و طعنههای مضحک!
شوکه و منگ در اتاقی خالی از اثاث مثل سلول زندان؛
بیداری تا صبح و استفراغ روحی در چند کاغذ نامه خیس؛
و شروع یک دوره پانزده روزه فراموش نشدنی، زیارتهای شبانه و درک معنای "حاجت"!
.
.
.
و در آخر گذراندن دشوار یک دوره تصفیه و بازسازی فکری و روحی برای شروع یک زندگی دوباره با انتخابی آگاهانه...
شکر به درگاه خدا به همراه یک دنیا عشق و سپاس تقدیم به تویی که هر چه میگذرد، ایمان و اطمینانم به تو بیشتر میشود؛ به امید اینکه بتوانم آنگونه که لیاقت توست، در جبران محبتهایت سرفراز باشم...
تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی تو این کابوس درد رویای مهربونمی

هر سال که ایام عزاداری حسینی فرا میرسد، یاد دهه های محرم سالهای دوران کودکی برایم زنده میشود، دورانی که هر سال برای رسیدنش روزشماری میکردیم تا به دیار پدریام (فرمهین) برویم که هم با تعزیههای این دهه همراه باشیم و هم زنجیرزنیهای دور شهر و نذری خوردنها و رایزنی برای تصاحب نسخههای تعزیه نقشهای کودکان و ... و چه لذتی داشت بستن روسری عربی به سر و تماشای تعزیه از سکوی تعزیهخوانان و انتظار برای راه افتادن پشت اسب امام و خواندن همان یکی دو سطر "تشنه ام تشنه"...
روز عاشورا هم که برای خودش عالمی داشت، چون "شیر" تعزیه اون روز رونمایی میشد و ما هم مدام سرک میکشیدیم که این شیر را بلاخره کی میآورند تا جیغ بزنیم و سر و صدا کنیم، با وجود اینکه میدانستیم شیر واقعی نیست و یه نفر در پوست آن رفته و ماسک به صورتش زده است!
مرحوم پدربزرگم، مشهدی حسین آقا فرمهینی، که آقاجون صداش میزدیم، سالیان سال (بیش از 35 سال) ایفاگر نقش امام حسین در روزهای مختلف تعزیه بود و با آن عمامه و کفن سفید آنچنان با هیبتی روحانی تعزیه را اجرا میکرد که همه ما نوهها تحت تاثیر قرار میگرفتیم، طوریکه ظهر عاشورا که شمر و ابن سعد برای شهید کردن امام با هم رجز میخواندند، چشمان همه ما (به خصوص عمههایم) پر اشک میشد...
فروردین ماه 80، در آخرین محرم عمرش که به دلیل کهولت سن و بیماری دیگر قادر به اجرای کامل تعزیه ها نبود، بعد اجرای بخشی از تعزیه، طی بدرقه ای باشکوه و با چشمانی گریان برای همیشه با عالم تعزیه خوانی خداحافظی کرد و هفت ماه بعد در حالیکه همچنان در عطش زیارت کربلا مانده بود، به سوی معبودش پر کشید. روحش شاد، یادش گرامی...
به مناسبت ایام سوگواری، نوحه زیبای زیر را با صدای گرم و محزون مرحوم سید جواد ذاکر گوش دهید. التماس دعا...
همه رفتن کربلا، من نرفتم کربلا!
من نروم تا کربلا، با تو قهرم ای خدا...
یه سؤال دارم، مگر ما دل نداریم ای خدا!؟
یا مگر جا تنگ بود از بهر ما در کربلا؟
کی روا باشد گُل از ما و گلاب از دیگران
غم روی ساقی از ما و شراب از دیگران
یا حسین، یا حسین یا حسین ثار الله...
یا حسین، یا حسین یا حسین ثار الله...
نمیدونم چه سر زد از من که بر غمت مبتلا شدم
مبتلا بر فِراقت کُشتهی سر از تن جدا شدم
ای خدا! جون نمیدهم تا حسینُ بر من نشون بدی
منُ تا دستِ تیر مژگانِ یار ابرو کمون ندی
بخواهی یا نخواهی آخر یه روز برا دیدنت مییام
تو میدونی اگر بیام یا نیام چقدر من تو رو میخوام
یا حسین! خوب میدونی من از روز ازل دیوونهات بودم
خبر از هستی نبود، من جاروکش میخونهات بودم
ای خدا مرغ جان ما را به جانب کربلا ببر
به زیارتگه عباس بن علیّ مرتضی ببر
همه رفتن ای خدا! من نرفتم کربلا!
یه سؤال دارم، مگر ما دل نداریم ای خدا!؟
یا مگر جا تنگ بود از بهر ما در کربلا...

خودش برد منو؛ هر جا دلش خواست و آخر سر هم به این ساحل آروم رسوند...

یادمه اون روز باطراوت نوروزی که بهناگاه کشف کردم که «و» و «فا» باهم میشن «وفا» ؛ چقدر پیش خودم حال کردم. چه قدر با هم خندیدیم و شکر کردیم از اینکه «جواد» نیستم1 که این ترکیب «جفا» بشه! چه آرمها و لوگوهایی که از همین ترکیب طراحی کردم، چه ایدههایی.... برای اون روز، اون روزی که دیگر نمیآید... درسی باشه که دیگه تو این روز و روزگار به هیچ نشونهای دلمو خوش نکنم...
این بیکاری پیش اومده فرصت خوبیه واسه مطالعه صف عظیم کتابهایی که تو این چند ساله نخوندم. دیروز که داشتم گلستان سعدی رو بعد مدتها ورق میزدم و میخوندم، به ذهنم رسید که اگه سعدی (علیه الرحمه) تو این دور و زمانه بود و میخواست گلستان رو بازنویسی کنه، یه باب نهمی هم بهش اضافه می کرد...، «در مذمت وفاداری و صداقت» ;)

این هفته همش میرم و میام، به این قطعه زیبا گوش میدم؛ غزلی با احساس از حافظ، نغمه افسونگر استاد شجریان و آهنگسازی و سنتور بینظیر مشکاتیان... چه کردهاند به خدا! منو برد به حال و هوای نوستالژیک «آستان جانان»...
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
این قطعه رو از کاست گنبد مینا (اجرا در سال 1364) کشف کردم که تا حالا گوش نداده بودم و تا همین یه هفته پیش، جزء آرشیو متفرقهام بود و مث بقیه آرشیو هنوز شناسنامهدار نشده بود... حالا این آلبوم هم مث بچههای خوبی که تازه از حموم در میان و تر و تمیزن و مامانها قربون صدقهشون میرن؛ رفته تو آرشیو نشسته پیش سایر کارهای استاد با داشتن اسم و رسم آهنگ و آهنگساز و ...
چه کنیم دیگه، این وسواسبازیها شده همه زندگی ما... به هر حال اگه دوست دارید یه صیقلی به این روح بدین، این قطعه میتونه انتخاب مناسبی باشه...
دلنوشت: 13 هفته هم گذشت وحید! دقیقا سه ماه... 29 خرداد پارسال رو یادته؟ پیارسال رو چطور؟ خاک بر سر این حافظه...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
1- مامان چند سال پیشها خاطرهای رو از از زمان تولدم نقل میکرد که گویا قرار بوده اسم من «مجید» و یا «جواد» انتخاب بشه، اما خب به دلایلی در دقیقه 90 ورق برگشت!!

این روزا چیزی که گاه بیشتر از هر چیز آزارم میدهد، دیدن Date Modified فایل هاست....

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
. . . . . . .
دقیقا هشت سال پیش بود؛ شبهای شبانهروزی پیشدانشگاهی و من که تازه دیوان حافظ را کشف کرده بودم... یادم هست ماه رمضان آن سال، غروب که از مرخصی سه ساعته جهت افطار در منزل به مدرسه برمی گشتم، هر یکی دو روزی یک غزل از حافظ را به خاطر میسپردم و در طول روز بارها با خودم زمزمه میکردم. اصلا آن سال، سال حافظ بود و بیشک بخشی از موفقیتم در کنکور آن سال را باید مرهون آرامشی که از کلام حافظ بدست میآوردم (با وجود برداشت سطحی و کودکانه من) دانست.
از میان آن همه غزل زیبا، برخی در ذهنم ماندگاری بیشتری داشته اند که یکی از آنها همین غزل بالاست که شاید در نظرم آهنگین و داستانی تر می نمود. سال گذشته نیز در اولین حضورم در حافظیه شیراز، در کنار آرامگاه خواجه نخستین غزلی که به ذهنم رسید و با خود زمزمه می کردم، همین بود...
چند روز پیش در کشاکش افکار و خیال مشوش خود، دوباره یاد این غزل افتادم؛ ولی اینبار بیشتر از گذشته با حافظ حس همذات پنداری داشتم و بیشتر با محتوای شعری این غزل رابطه برقرار میکردم.
* * * *
این روزها بسیار پیش میآید که شعری را شنیده و یا خواندهام و در آن لحظه آن شعر را گویی آیینه ای تمام از حرفهای ناگفته دل خود احساس کرده و آرزو کردهام که کاش میتوانستم آن شعر را با صدایی بلند و آمیخته با احساس درونیام فریاد بکشم... اشعاری متفاوت از شاعرانی متفاوت! از حافظ، سعدی، بابا طاهر و وحشی بافقی گرفته تا رهی معیری، سیمین بهبهانی، مسعود فردمنش و ...! چه فرقی میکند! مهم نیست که مال کدام دوره هستند، کی هستند و چه مرتبهای دارند... مهم این است که هرکدام به فراخور کلام خود شور و حرارتی دوچندان به آتش دلم بخشیده اند. با مواجهه با هر شعر به خود میگویم که این همان مطلبی است که میخواهم فریادش بزنم و چه جایی برای این فریاد بهتر از این وبلاگ، وبلاگی که می دانم تعداد خوانندگانش شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد! این هم مهم نیست...
شبهای عجیبی است، شبهایی که تقریبا همه را تا نزدیک سحر بیدارم و در این سکوت شبانه، با نوای سحر انگیز استاد شجریان و گاه حسام الدین سراج عزیز دل و روح زنگار گرفته خود را صیقل میدهم تا کمی از این آشفتگیها، خیالپردازیها و افکار مشوش رها شوم، اما چه کنم که آدمی مثل من به خاطر نوستالژیسازیهایش هیچ وقت آرام و قرار نمیگیرد...
یکی از کارهایی که این شبها گوش میکنم، کاست آستان جانان۱ استاد شجریان است که واقعاً خود را در حدی نمیدانم که بخواهم از زیبایی آن تعریف و تمجید کنم؛ چون نه خیلی سابقه زیادی در پیگیری آثار شجریان دارم و نه به دستگاهها و گوشههای آوازی موسیقی ایرانی آشنا هستم. شاید سهم من همان لذت بردن در حد بضاعت کم خود باشد. چند شب پیش که داشتم این اجرا را گوش میدادم، در جایی از آن حس کردم حافظ خود دارد جواب مرا که به آن غزل بالایی پناه آورده بودم، با غزلی دیگر میدهد:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
زیرکی را گفتم این احوال بین؛ خندید و گفت
صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی!
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره رُوی باید! جهان سوزی! نه خامی، بیغمی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی ...
حق با جناب حافظ است... تقصیر از تو نیست و شاید این توقع من است که بیجهت بالا رفته...!!
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل! شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
۱- "آستان جانان" از درخشان ترین همکاری های شجریان و پرویز مشکاتیان است که در سال 1361 در محل سفارت ایتالیا اجرا شده است. به بخشهایی از این اثر زیبا گوش دهید...
۲- تصویر بالا تزئینی است (کاری از استاد فرشچیان به نام "شکوفه صبحگاهی")
۳- ابیات غزلها به انتخاب آورده شدهاند و شامل تمامی غزل نیستند.

برای روز میلاد تن خود منِ آشفته رو تنها نذاری
برای ديدن باغِ نگاهت میون پيکر شبها نذاری
همه تنهاییها با من رفيقن منو درحسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود منو دور از دل و دیدت نذاری
دلم دلتنگه و مهرت رو میخواد دلم رو در پی غمها نذاری
میام تنها توی قلبت میشینم من و قلبت رو جایی جا نذاری
عزيزم جشن میلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری*
چند سالی هست که این ترانه را از حفظ هستم؛ بارها و بارها آنرا گوش دادهام، زمزمه کردهام، نوشتهام، در مورد کلمه به کلمهاش با دوستان بحث کردهایم و چقدر به دنبال بهترین کیفیت موزیک ویدئوی آن بودیم و . . .
ولی این روزها بعد این همه سال، تازه با این ترانه عجین شدهام؛ احساس میکنم که خودم سراینده این ترانه هستم ...! چشمانم رو میبندم و میخوانم: عزیزم جشن میلادت مبارک ![]()
* "میلاد" از آلبوم نقاب (فروردین 81)، ترانه ای از خانم سولماز وکیلپور و اجرای فوق العاده سیاوش قمیشی.
جشن تولد یک سالگی (18 بهمن 1362)

برای آدمی مثل من که با خاطراتش زندگی میکند، یادآوری هر دورهای از زندگی و مرور خوشیهای آن آزار دهنده و در عین حال اجتناب ناپذیر است؛ اجتناب ناپذیر از آن جهت که ...

ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب...
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب ...
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب ...
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب ...
اختر به سحر شمرده یاد آر
از سردی دی، فسرده یاد آر
یاد آر ز شمع مرده یار آر
------------------------------------------------------------------------------
بخشهایی از شعر مرحوم علی اکبر دهخدا
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...
عقاب تیزپرِ دشتهای استغنا،
اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی...
صدای زمزمه عاشقان آزادی،
فغان و ناله شبگیر میشود گاهی...
نگاهِ مردمِ بیگانه در دلِ غربت،
به چشم خسته من تیر میشود گاهی...
مبر ز موی سپیدم گمان به عمرِ دراز!
جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی...
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد!
كلام حق دمِ شمشیر میشود گاهی...
بگیر دستِ مرا آشنای درد بگیر؛
مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی...
به سوی خویش مرا میكشد چه خون و چه خاك؛
محبت است كه زنجیر میشود گاهی...
-------------------------------------------------------------
شعری از م. سپند و صدای سیاوش قمیشی

من همون جزیره بودم، خاكی و صمیمی و گرم!
واسه عشقبازی موجا، قامتم یه بسترِ نرم ...
یه عزیز دردونه بودم؛ پیشِ چشمِ خیسِ موجا.
یه نگینِ سبزِ خالص؛ روی انگشترِ دریا ...
تا كه یك روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی!
غصههای عاشقی رو، تو وجودم جاگذاشتی ...
زیرِ رگبارِ نگاهت، دلم انگار زیر و رو شد ...
برای داشتنِ عشقت، همه جونم آرزو شد ...
تا نفس كشیدی انگار، نفسم برید تو سینه؛
ابر و باد و دریا گفتن: حسِ عاشقی همینه ...!
اومدی تو سرنوشتم، بیبهونه پا گذاشتی،
اما تا قایقی اومد؛ از من و دلم گذشتی.
رفتی با قایقِ عشقت، سوی روشنی فردا؛
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبِ دریا ...
دیگه رو خاكِ وجودم، نه گلی هست نه درختی؛
لحظههای بیتو بودن، میگذره اما به سختی ...
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ...!
ولی حتی وقتِ مردن؛ باز سراغتُ میگیره ...
میرسه روزی كه دیگه قعرِ دریا میشه خونهم ...
اما تو دریای عشقت، باز یه گوشهای میمونم...
-------------------------------------------------
شعری از فرح تجلی و صدای سیاوش قمیشی

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون ترا نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس و قرآن غم مخور