تبليغاتX
A Nostalgic Man

http://vahidf.persiangig.ir/image/Ahmadinejad_movie.jpg

آخرین صحنه از اولین فیلم مستند محمود احمدی نژاد در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری

بله آقای احمدی نژاد! آینده برای تقواپیشگان است...

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

http://vahidf.persiangig.ir/blog/image/Mirhossein/Mir-hossein-03.jpg

برای دیدن سایر عکس‌ها به ادامه این مطلب سری بزنید...



ادامه نوشته
نوشته شده توسط وحید در یکشنبه سوم خرداد 1388 |

[Image]

روضه خلد برین خلوت درویشان است                        مایه محتشمی خدمت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه                 کیمیاییست که در صحبت درویشان است (ادامه)

 

 نوروز 84 بود که با پسر عموی گرامی به قم سفر کردیم و بعد به صبح رساندن یک شب در حرم حضرت معصومه (س)، به مسجد فاطمیه (در جوار بیت ایشان) رفتیم تا نماز صبح را به امامت حضرت آیت الله بهجت بخوانیم؛ اما از اقبال ما ایشان در آن ایام گویا کسالت داشتند و زیارت ایشان قسمتمان نشد و ...

امشب که خبر رحلت ایشان رو شنیدم، بسیار افسوس خوردم بر بی‌همتی خودم که بعد از آن سال دیگر عزمم برای دیدار ایشان جزم نشد و این فرصت برای همیشه از دستم رفت. با این وجود فکر می‌کنم، عمل کردن به توصیه های دینی و اخلاقی ایشان، بسی باارزش‌تر از دیدار ایشان بوده و موجب خشنودی روح بزرگوار ایشان و خداوند رحمان است. روح پاکشان با انبیاء و اولیاء محشور باد.

 

در همین رابطه:

شرح حال و سیره عملی آیت الله بهجت (+)

درگذشت قطب مهم فقهی و اخلاقی قم (+)

درگذشت شیخ تقوا (+)

موت اختیاری آیت الله بهجت (+)

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

وقتی می‌بینی آمار sms ‌های طرف از میانگین 150 تا تو هر دوره یهو رسیده به 720 تا (!!)؛ می‌فهمی که واقعا از عشق و عاشقی و این بچه‌بازی‌ها خسته شده بوده...

نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

هشت سال پیش، ترم اول دانشگاه، شب نیمه شعبان، 22 آبان 79...

جشن عروسی بزرگترین خواهرم است و فرزندان خانواده ما دوستان نزدیک خود را دعوت کرده‌اند، من هم به چند تا از دوستان دوران دبیرستان که در آن‌روزها ارتباط زیادی با هم داشتیم، به شکلی حضوری و همراه با دادن کارت عروسی دعوت کردم تا در باعث افتخار من در آن شب باشند. از میان دوستان دعوت شده توجهم بیشتر متوجه نزدیکترین دوستم و طبیعتا اشتیاق بیشتری هم برای آمدن او داشتم، شاید تلاشی برای بیشتر کردن صمیمیت و شاید پاسخی به وابستگی که آنروزها به آن دوست در خود می‌دیدم...

شب عروسی فرا رسید و من هر چند دقیقه یکبار سری به بیرون می‌زدم تا ببینم بچه ها کی از راه می‌رسند. بلاخره دوستان بامعرفت از راه رسیدند و تبریک و شادباش و ... اما

اما خبری از آن دوست عزیز نبود، در حالیکه سایرین تقریبا همه آمده بودند، حتی آن یکی دو نفری که تلفنی دعوتشان کرده بودم! اما او آن شب نیامد و موجب شد تا آن شب خاطرم از این بابت به شدت آزرده شود...

چند روز بعد هم که او را دیدم، بهانه‌هایی آورد که شب عید بوده و می‌خواسته به مهمانی برود و ... من هم چیزی نگفتم و موضوع رو به فراموشی سپردم.

دوستی ما سالها ادامه داشت و نهایتا از آنجاییکه در رفاقت با او، بارها و بارها از این گونه ضد‌حال‌ها را چه در زمینه‌هایی از این دست، چه فعالیت‌های مشترک درسی و ...تجربه کردم؛ روزی به خود آمده و از آن به بعد دیگر خودم را جهت گرم ماندن تنور این رفاقت، به آب و آنش نزدم؛ یعنی هرچند دوستی را قطع نکردم، اما آن‌را در حد یک دوستی خیلی معمولی پایین آوردم. اینبار دیگر او بود که گاه‌گداری به من زنگ می‌زد و احوالم را می‌پرسید؛ شخصی که در گذشته حتی شده بود که در یک هفته پنج روز با هم بودیم و من برای حفظ و محکمتر شدن این رفاقت هرگونه تلاشی انجام داده بودم را دیگر سالی نهایتا دو بار می‌دیدم! البته او هیچ وقت نفهمید که چرا روابطمان کم شد و گمان می‌کرد که مشغله و گرفتاری‌های بعد دوران دانشگاه و همچنین ازدواج او، موجب ملاحظه‌کاری من و در نتیجه کم شدن این ارتباط شده است.

یک‌سالی از آخرین دیدارمان گذشته بود و طبیعتا هیچ میل دیداری هم در من نبود؛ تا اینکه دوشنبه هفته پیش بعد چند ماه از آخرین تماس به من تلفن زد. گفتگو کوتاه بود و ضمن آن من را به عروسی برادر کوچکترش دعوت کرد، برای پس‌فردای آن شب، یعنی چهارشنبه 22 آبان...

مراسم در انتهای امیرآباد برگزار می‌شد و من غروب آن شب بعد از کاری که در شهرری داشتم، به سمت محل جشن راه افتادم. میانه‌های راه بود که اتفاقی یاد دقیقا هشت سال قبل افتادم و از بازی روزگار خنده ام گرفت! با خودم گفتم می‌شود از همین‌جا به منزل برگشت و به گونه‌ای تلافی کرد! اما خب، بهتره رفت و بی‌معرفتی‌ها رو با معرفت جواب داد و او را جلوی پدر، برادران و اقوامش سرفراز نمود...

وقتی من‌ رو جلوی در سالن دید خیلی خوشحال شد؛ چون خودش هم چندان به آمدنم امیدوار نبود، می‌دانست در صورت نیامدنم بهانه های مختلفی و اغلب موجهی برایش داشتم، آنهم در دورانی که مدتها بود که رفاقتمان رنگ و بوی گذشته را از دست داده بود.

وقتی وارد سالن شدم، متوجه شدم که از بین دوستان آن دوران، تنها و تنها من در آنجا حضور دارم! لبخندی زدم و دست‌زنان به جمعیت پیوستم...

نوشته شده توسط وحید در جمعه یکم آذر 1387 |
http://vahidf.persiangig.ir/blog/image/Train.jpg

قطار می‌رود
او می‌رود
تو می‌آیی
تمام ایستگاه می رود
تو مانده‌ای
کنارم!
و من چقدر خوشبختم که سال‌های سال
در انتظارِ تو
رفتنِ قطارها را نظاره کرده‌ام
و اینچنین من و تو
به تماشای قطارهای رفته می‌نشینیم1

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

1- با کسب اجازه از مرحوم قیصر امین‌پور

 


 
نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

به یک دستگاه Shredder ، جهت زدودن کامل خاطرات گذشته نیازمندیم!

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |
http://vahidf.persiangig.ir/blog/image/Zahedi.jpg

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل! کسی گمراه نیست

 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش!

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست... 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پانوشت: هرچند «درددل» پست قبلی به‌خاطر این قضیه اخیر نبود! ولی باز هم از ابراز لطف تمامی دوستان عزیزم ممنونم...

 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |

خدایا... صدامو که می‌شنوی، این بنده ات رو هم که حتما می‌بینی، اصلاً این چه حرفیه که می‌زنم؛ خودت تو دلم هستی و از اون تو کاملاً خبر داری.... میدونی که بلد نیستم مثل خیلی‌ها با آرایش جملات، قشنگ باهات مناجات و درددل کنم؛ همیشه هرچی به دلم افتاده باهات گفتم و شاید ناخواسته بعضی موقع‌ها کفر هم گفته باشم! میدونم و طلب بخشش دارم....

خدایا! تو همیشه تو سختیها و بن‌بست‌های این زندگی کوتاه یاورم بودی، شبهایی رو یادمه که تو بستر اشک از کنار چشمام سر می‌خورد و توی گوش‌هایم رو پر می‌کرد، بعد لبریز می‌شد و بالش خیس می‌شد... اون شبها هم خیلی ناامید و پریشون بودم، ولی تو مثل همیشه هوامو داشتی و نگذاشتی تو اون حال بمونم. مواقعی بود که شاید تو اوج ناسپاسی و غفلت بودم ولی تو رحمتت رو ازم نگرفتی و از چیزی که آرزوش رو داشتم هم بیشتر بهم دادی.... همه رو خوب بیادمه...

خدا این سینه به تنگ اومده، بدجوری هم به تنگ اومده...واسه هرکی هم که درددل می‌کنم تا یه جایی دلداری میده ولی خب بعدش خسته میشه و اگه ملامتم نکنه، منو به امیدواری و صبر و ... حواله میده. دیگه بعدش روم نمیشه بیشتر جلو برم، درستش هم نیست که بقیه رو با حرفام ناراحت کنم، خودشون هم حتماً به‌اندازه خودشون مشکل و ناراحتی دارند. مدتی هم هست که دیگه جلوشون چیزی بروز نمیدم تا خیالشون راحت باشه؛ اما خدا! تو تنها کسی هستی که همیشه صبورانه به درد دلهام گوش دادی و آرومم کردی و برام سورپرایزها آوردی!... هیچ کدامو یادم نرفته...

خدایا تو خودت این حافظه رو بهم دادی، من نمی‌تونم خودم رو به فراموشی بزنم! چرا نمی‌تونم چیزی رو فراموش کنم؟ روزها داره سپری میشه و من دیوونه روز به روزشو با تاریخ و ساعت یادمه؛ دارم زیر آوار خاطره‌ها له میشم؛ حتی روزهای تلخش هم الان برام حسرت آوره...!

خدایا تو که خودت در جریان شرایط اون موقع من بودی، میدونی که تو چه وضعیتی بودم. من مستحق اون حرفها و اتهام‌ها نبودم، به بزرگی خودت قسم که نبودم! تو که خودت شاهدی. من نخواستم خلاف میل تو کاری بکنم؛ من چیزی رو خراب نکردم، من هیچ چیز رو برای خودم برنداشتم، اگه تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود! حالا من موندم و تقاص اون همه صداقتی که به خرج دادم*...

خدایا میدونم که غصه‌ها و ناراحتی‌های من نسبت به مشکلات خیلی از بنده‌های دیگه‌‌ات اصلا به حساب نمیاد، میدونم که مشکلاتم مصداق «عَظُمَ الْبَلاَّء» نیست، میدونم که «انْكَشَفَ الْغِطاَّء» نشده و «ضاقَتِ الاْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّماَّء»ی هم صورت نگرفته... هر وقت با این دعا می‌خوانمت، با خودم میگم که نکنه دارم ناشکری میکنم! ولی همون موقع یادم میاد که خودت گفته بودی که باید تو دعا کردن به درگاهت کم نخواهیم...خب میدونی که...، طاقتم کمه دیگه، هنوز مرد نشده‌ام و همون وحید کوچولوت باقی موندم، ولی همون بهتر که کوچولو بمونم؛ تا اینکه بزرگ بشم و با آلایش مثل خیلی از آدم بزرگها!... چی بگم؛ شایدم داری امتحانم می‌کنی...

خدایا، می‌دونم که هرچی قسمتم باشه همون میشه و نباید چیزی رو ازت به زور بخوام، ولی این روزهای خاکستری و بی‌خاطره رو دوباره برام رنگی کن، نذار برام بودن و نبودنم یکی باشه... خودت که از اوضاع و احوالم آگاهی و میدونی که چی می‌خوام، اگه هم نیت و آرزوی منو به صلاحم نمی‌دونی لااقل کاری کن که خودم به این نتیجه برسم، تا اینکه این شرایط کودتا‌گونه بهم تحمیل بشه و اجازه نداشته باشم حرفی هم بزنم. وقتی فکر می‌کنم که روزها و سالهای در پیش رو (اگه عمری باشه البته) هم قراره همین طور خاکستری و بدون دلخوشی بگذره؛ یخ می‌کنم و یأس عجیبی منو فرا می‌گیره... خدایا نذار امیدم قطع بشه؛ کار خودته! یه گشایشی، یه معجزه ای! آخه تو که غیر معجزه کار دیگه ای بلد نیستی...!

 

 

یا مُجِیبَ اَلْمُضْطَرَ یا كاشِیفَ اَلضُرِِِ ّیا عَظیمَ اَلبِرِّ یا عَلیماً بِما فیِ اَلسِّر یا جَمیِلَ اَلسِّتْرِِ اِسْتَشْفَعْتُ بِجُوْدِك وَ كَرَمَكَ اِلَیْكَ وَ تَوَسَّلْتُ بِجَنابِكَ وَ تَرَحْمَكَ لَدَیْكَُ فَاسْتَجَبْتَ دُعایِی وَلا تُخَیَِّبْ فِیكَ رَجایی وَ تَقَبِّلْ تَوْبتَی وَ كَفِّرْ خَطِیئتَی بِمَنِّكَ وَ رَحْمَتِكَ یااَرْحَمَ الرَّاحِمیِنَ...

 

ای دریابنده درماندگان! ای دردسوز دردمندان! و ای بزرگ نیك‌پردازان!

ای داننده هر چه نهان و ای زیبا پوشاننده هر آشكار وپنهان!

تو را میانجی گناهانم و كرم وجودت گزیدم و از میان هر آنچه هست، برای ورود به درگاه رحمتت ترا برگزیده‌ام. خدایا استجابت كن دعای مرا و مسوزان ریشه نهال آرزوی مرا و بپذیر رجعت مرا و بپوشان فصیحت مرا.

ای پذیرنده ترین پذیرندگان! و ای پوشنده ترین راز پوشان! و ای مهر گسترترین مهربانان!

 

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* نمی‌دونم چی شد یهو یاد «مسعود شصت‌چی» افتادم اینو نوشتم! البته به روایتی وحید «شصت و یک» چی ....

نوشته شده توسط وحید در شنبه چهارم خرداد 1387 |

میون این روزهای بی‌خاطره که از خیلی علقه‌ها و آرشیو بازی‌های گذشته خود دست کشیده‌ام، قهرمانی پرسپولیس (عشق سالهای دبیرستان) موجب شد تا من هم ساعاتی فارغ از تمامی ناراحتی‌ها، شادی و هیجان را تجربه کنم و از خداوند بخواهم که به من هم امیدواری و دل پاکی افشین قطبی را هدیه دهد تا بتوانم در اوج ناامیدی‌های زندگی، من هم گل دقیقه 96 بزنم....

 

 

 

این قهرمانی رو به افشین قطبی، امپراطور عشق و امید و اخلاق و تمامی آنهایی که (چه آبی، چه قرمز و چه غیر فوتبالی) آرزوی نهادینه شدن اخلاق، تخصص و منش حرفه‌ای در فوتبال (و از آن مهمتر در جامعه) را دارند، تبریک می‌گویم.

 

 

در همین رابطه:

پرسپولیس قهرمان شد: پیروزی دانش و امید (+)

پرسپوليس قهرمان (+)

و خدا، قطبي را قهرمان کرد (+)

جهت عرض تشکر، جناب آقای جنتلمن! (+)

پرسپولیس قهرمان شد :) (+)

فقط بخاطر قطبي! (+)

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |

Memories,Almanac,Busy,Calendar,Close-up,Date,Day,Diary,Event,Travel Destinations,Vacations,Month,Angle,Blue,Number,Page,Planning,Reminder,Repetition,Arrival Departure Board,Square,Time,Track,Week,Year,yearly

ساعت ۲ بامداد پنجشنبه است و با عبور از این ساعت رکورد قبلی که پنجاه و هفت روز و چهارده ساعت بود‌، شکسته شد! هیچ فکر نمی‌کردم که دوباره برایم این روزشماری‌ها تکرار بشه، ولی خب! شد... الانی با خودم فکر می کردم که باز خوب شد که از اول نمی‌دونستم اینقدر قراره طول بکشه وگرنه خیلی سخت‌تر از این حرفا می‌گذشت!
در خوشبینانه‌ترین تصور، این رکوردگیری (که اصلا هم افتخار آمیز نیست!) از هفتاد روز خواهد گذشت؛ ولی امیدوارم خدا دفعه بعدی رو به خیر کنه! هر چند که دیگه ما پیر و آبدیده‌ی این راه شده ایم...

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگه از پرت و پلاهای بالایی چیزی سر در نیاوردین، اشکالی نداره چون فقط خواستم یه دل نوشت خالص بنویسم...

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسكلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...


ادامه نوشته
نوشته شده توسط وحید در شنبه پانزدهم دی 1386 |

http://vahidf.persiangig.com/blog/image/Two_become_one.jpg 

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

باران را

اگر می‌بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز خوانده‌ای خداپرست شده‌ام...

 

    *         *     *

 

بسيار پيش‌تر از امروز

دوستت داشتم در گذشته‌های دور

آن قدر دور

که هر وقت به ياد مي‌آورم،

پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من

ابريق می‌شود

کلاه کپی من، دستار

کت و شلوارم، ردای سفيد

کراواتم، زنار

اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما

غار

غاری پر از تاريک و صدای بوسه‌های ما...

و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خيال‌بافی آن همه عشق

تو در سفينه‌ای نزديک من

من در سفينه‌ای ديگر،

بسيار نزديک‌تر از خودم با تو

دست می‌کشيم به گونه‌های هم

بر صفحه‌ی تلويزيون...

 

 

اشعاری زیبا از مرحوم بیژن نجدی که اشک را بر گونه‌هایم جاری ساخته است...

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 |

بین من و تو، اون همه کوه و صحرا بود

بین من و تو، دیدی که هفت تا دریا بود

از دریاها گذشتیم،

دنیا رو تنها گشتیم،

تا همو ییدا کردیم

بمون که بر نگردیم...

بمون به فردا برسیم                بمون به دنیا برسیم،

چیزی نمونده نازنین!         بمون به رویا می‌رسیم...۱

رابینسون کروزوئه در روزی که در جزیره تنها گذاشته شد...

 

... و در روزی که کشتی نجات به سراغش آمد! (چقدر ترسناک شده بنده خدا!!!)

 

این دو ماه هم با وجود همه سختی‌ها و اتفاقات عجیب و غریبش تمام شد. میتونم بگم معنای واقعی روزشماری را در واقع برای اولین بار در این مدت درک کردم و سرانجام به آن روزی رسیدم که از ماه‌ها پیش در آرزوی پرش به آن بودم؛ ولی خب! بدون گذراندن این مدت درک چنین موقعیتی ممکن نبود.

در این مدت ناخواسته بستری برایم مهیا شد تا در تنهایی به زندگی و آینده‌ی خود عمیق‌تر و بهتر فکر کنم و سرانجام تصمیمی رو بگیرم که علی‌رغم تلخی ظاهری‌اش، شاید پیش از این در هیچ موقعیت دیگری از من بر نمی‌آمد. به لطف خدا از پس این تصمیم فرصت خوبی هم برایم به وجود آمد که انگیزه و امیدم به آینده را به شکل محسوسی افزایش داد.

 

       با دلهره و تشویش، شک کردم به کارِ خویش

که یه راه نشناخته یه عمرِ دیگه در پیش

       گفتم از چی می ترسی؟ آخرش یه راهی هست

دلم می‌خواست نرَم؛ دستام، در حیاطُ داشت می‌بست...

       گفتم نکنم تردید؛ در حیاطُ خوب بستم

  به انتظارِ هیچ چیزی، دیگه، یه لحظه ننشستم!

       انگار که یکی می‌گفت... می‌گفت لحظه‌ی موعوده

  تردید نکنی یک وقت! نه دیره و نه زوده

       راه افتادم و هی رفتم؛ شاید دلم کمی وا شه

   به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه

 

به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه۲

 

 

دیروز صبح وقتی از فرودگاه به منزل برمی‌گشتم، برخلاف آن شب یأس آور تیرماه، دیگر جاده بوی دلتنگی نمی‌داد و علی‌رغم ظاهر پریشان و رنجورم (نسبت به آن شب) دلی جوان‌تر، ذهنی بسیار آسوده‌تر و روحیه‌ای به مراتب بالاتر از گذشته داشتم. دوست دارم به اصل و گذشته‌ی خودم یعنی همان وحید باانگیزه و پرشور برگردم و برای رسیدن به آن به دعای خیر تمامی شما همراهان صمیمی نیازمندم...

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

۱) ترانه « بین من و تو » و ۲) بخشی از شعر «گذرگاه»  (شعر و صدای مسعود فردمنش)

نوشته شده توسط وحید در شنبه هفدهم شهریور 1386 |

عزیز راه دورم،                      بی تو چه سوت و کورم!
بی تو به مفت می‌ارزم                  به دنیا زیر قرضم...
قربونت برم الهی،                                                

شاپرک سفیدم،             

روزنه‌ی امیدم،

خورشید دل طلایی،

قصیده‌ی رهایی!


حالا که حرف دلُ و راه دلامون یکی شد؛

آسمون پر ستاره‌ی شبامون یکی شد؛

هر چی که دارم مال تو

باقی عمرم مال تو
شعرای عاشقونه‌م، اگه نمردم مال تو
مال و منالی ندارم،                                               اما ستاره‌ها رو هر چی شمردم مال تو
  توی قمار زندگی هر چی که باختیم پای من                                    هر چی که بردم مال تو


قربونت برم الهی، عزیز راه دورم...
حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد؛

شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد؛

        روزگار شبای تارش مال من                                شبای مهتابی و صبح سپیدش مال تو
روزگار سردی و یأسش مال من                              همه سرفرازی و عشق و امیدش مال تو


عزیز راه دورم،
حالا که عطر نفسهاتو برام ارزونی کردی؛
با من نامهربون این همه مهربونی کردی؛

زندگی، صدای چلچله‌های سبزه زاراش مال تو                  غرش و پنجه‌ی ببرای درندش مال من
 زندگی، نم نم بارون و عطر شالیزاراش مال تو                    آفتاب داغ کویر و تیغ بُرندش مال من
                 پر پرواز پرنده‌های عاشق مال تو            چشم جغد و زهر مارای کُشندش مال من

 

عزیز راه دورم، بی تو چه سوت و کورم...

 

این شعر زیبا رو به دو نفر تقدیم می کنم؛ آن روزنه‌ی امید و عزیز راه دورم و همچنین آن دو دوست گُلم که در هفته گذشته با پیوندی پاک و آسمانی، یکی شدند... با بهترین آرزوها برای این عزیزان

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

این دکلمه زیبا را با صدای خود شاعر (مسعود فردمنش) از اینجا بشنوید.

 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 |

http://vahidf.persiangig.com/blog/image/Clapboard.jpg

فیلم سینمایی "تابستان جهنمی" کلید خورد؛ به امید اینکه هر چه زودتر به سکانس پایانی اش برسد. التماس دعا...

http://vahidf.persiangig.com/blog/image/Formula.jpg

... و کشفیات هذیان گونه یک ذهن آشفته بعد از چهارشنبه شب!!!

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |

http://vahidf.persiangig.com/blog/image/Your%20Smile.jpg

لبخند تو گنج است۱

ای همیشه جاودانه                   در میان لحظه‌هایم
غصه معنایی ندارد                   تا تو می‌خندی برایم
پیش تو از یاد بردم                   روزهای سختی‌ام را
عشق مدیون تو هستم        لحظه‌ی خوشبختی‌ام را2

 

 

... والنتاین بر پرورنده‌گان عشق‌های پاک مبارک ...

 

------------------------------------------------------------------

 ۱) ترجمه از دوست و سرور عزیزم آقای عبدالرضا امانی مقیم توکیو (ممنون رضا جان)

     اگر لبخند مرا گنج میدانی، من لبخند تو را چگونه توصیف کنم ...؟؟

 ۲) بخشهایی از ترانه‌ی زیبای تنگ بلوری از امیر ارجینی و اجرای محسن چاوشی

نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 |

هل من ناصراً ینصرنی ... ؟

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه دهم بهمن 1385 |

کاش تپیدن قلب در اراده ما آدمها بود ... آنگاه شاید هیچگاه این بلاگ به روز نمی شد !

نوشته شده توسط وحید در جمعه بیست و نهم دی 1385 |