
تقدیم به تو، خالق این همه نوستالژی دوران نوجوانی و جوانی ما!
تویی که عشق را با ارتعاش صدا و حس چشمانت آموختیم...
روحت شاد و قرین رحمت باد...
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلکهاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دستهاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانهترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر میشد.
همیشه کودکی باد را صدا میکرد.
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم…
.
.
.
این شعر سهراب را با دکلمه زیبای مرحوم خسرو شکیبایی بشنوید
در همین رابطه:
یك گفتوگوی پر از خاطره با هامون سینمای ایران
کارنامه سینمایی خسرو شکیبایی؛از آغاز تا انجام
خسرو شکیبایی از زبان اهالی سینما، تئاتر و تلویزیون
خاطرات شیرین بهروز مدرسی از خسرو شکیبایی: + ، + ، +