خدایا... صدامو که میشنوی، این بنده ات رو هم که حتما میبینی، اصلاً این
چه حرفیه که میزنم؛ خودت تو دلم هستی و از اون تو کاملاً خبر داری.... میدونی که
بلد نیستم مثل خیلیها با آرایش جملات، قشنگ باهات مناجات و درددل کنم؛ همیشه هرچی
به دلم افتاده باهات گفتم و شاید ناخواسته بعضی موقعها کفر هم گفته باشم! میدونم
و طلب بخشش دارم....
خدایا! تو همیشه تو سختیها و بنبستهای این زندگی کوتاه یاورم بودی،
شبهایی رو یادمه که تو بستر اشک از کنار چشمام سر میخورد و توی گوشهایم رو پر میکرد،
بعد لبریز میشد و بالش خیس میشد... اون شبها هم خیلی ناامید و پریشون بودم، ولی
تو مثل همیشه هوامو داشتی و نگذاشتی تو اون حال بمونم. مواقعی بود که شاید تو اوج
ناسپاسی و غفلت بودم ولی تو رحمتت رو ازم نگرفتی و از چیزی که آرزوش رو داشتم هم
بیشتر بهم دادی.... همه رو خوب بیادمه...
خدا این سینه به تنگ اومده، بدجوری هم به تنگ اومده...واسه هرکی هم که
درددل میکنم تا یه جایی دلداری میده ولی خب بعدش خسته میشه و اگه ملامتم نکنه،
منو به امیدواری و صبر و ... حواله میده. دیگه بعدش روم نمیشه بیشتر جلو برم،
درستش هم نیست که بقیه رو با حرفام ناراحت کنم، خودشون هم حتماً بهاندازه خودشون
مشکل و ناراحتی دارند. مدتی هم هست که دیگه جلوشون چیزی بروز نمیدم تا خیالشون
راحت باشه؛ اما خدا! تو تنها کسی هستی که همیشه صبورانه به درد دلهام گوش دادی و
آرومم کردی و برام سورپرایزها آوردی!... هیچ کدامو یادم نرفته...
خدایا تو خودت این حافظه رو بهم دادی، من نمیتونم خودم رو به فراموشی
بزنم! چرا نمیتونم چیزی رو فراموش کنم؟ روزها داره سپری میشه و من دیوونه روز به
روزشو با تاریخ و ساعت یادمه؛ دارم زیر آوار خاطرهها له میشم؛ حتی روزهای تلخش هم
الان برام حسرت آوره...!
خدایا تو که خودت در جریان شرایط اون موقع من بودی، میدونی که تو چه
وضعیتی بودم. من مستحق اون حرفها و اتهامها نبودم، به بزرگی خودت قسم که نبودم! تو
که خودت شاهدی. من نخواستم خلاف میل تو کاری بکنم؛ من چیزی رو خراب نکردم، من هیچ
چیز رو برای خودم برنداشتم، اگه تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود! حالا من موندم
و تقاص اون همه صداقتی که به خرج دادم*...
خدایا میدونم که غصهها و ناراحتیهای من نسبت به مشکلات خیلی از بندههای
دیگهات اصلا به حساب نمیاد، میدونم که مشکلاتم مصداق «عَظُمَ الْبَلاَّء» نیست،
میدونم که «انْكَشَفَ الْغِطاَّء» نشده و «ضاقَتِ الاْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّماَّء»ی
هم صورت نگرفته... هر وقت با این دعا میخوانمت، با خودم میگم که نکنه دارم ناشکری
میکنم! ولی همون موقع یادم میاد که خودت گفته بودی که باید تو دعا کردن به درگاهت
کم نخواهیم...خب میدونی که...، طاقتم کمه دیگه، هنوز مرد نشدهام و همون وحید
کوچولوت باقی موندم، ولی همون بهتر که کوچولو بمونم؛ تا اینکه بزرگ بشم و با آلایش
مثل خیلی از آدم بزرگها!... چی بگم؛ شایدم داری امتحانم میکنی...
خدایا، میدونم که هرچی قسمتم باشه همون میشه و نباید چیزی رو ازت به زور
بخوام، ولی این روزهای خاکستری و بیخاطره رو دوباره برام رنگی کن، نذار برام بودن
و نبودنم یکی باشه... خودت که از اوضاع و احوالم آگاهی و میدونی که چی میخوام،
اگه هم نیت و آرزوی منو به صلاحم نمیدونی لااقل کاری کن که خودم به این نتیجه
برسم، تا اینکه این شرایط کودتاگونه بهم تحمیل بشه و اجازه نداشته باشم حرفی هم
بزنم. وقتی فکر میکنم که روزها و سالهای در پیش رو (اگه عمری باشه البته) هم
قراره همین طور خاکستری و بدون دلخوشی بگذره؛ یخ میکنم و یأس عجیبی منو فرا میگیره...
خدایا نذار امیدم قطع بشه؛ کار خودته! یه گشایشی، یه معجزه ای! آخه تو که غیر
معجزه کار دیگه ای بلد نیستی...!
یا مُجِیبَ اَلْمُضْطَرَ یا كاشِیفَ اَلضُرِِِ ّیا
عَظیمَ اَلبِرِّ یا عَلیماً بِما فیِ اَلسِّر یا
جَمیِلَ
اَلسِّتْرِِ اِسْتَشْفَعْتُ بِجُوْدِك وَ كَرَمَكَ اِلَیْكَ وَ تَوَسَّلْتُ
بِجَنابِكَ وَ تَرَحْمَكَ لَدَیْكَُ فَاسْتَجَبْتَ دُعایِی
وَلا
تُخَیَِّبْ فِیكَ رَجایی وَ تَقَبِّلْ تَوْبتَی وَ كَفِّرْ خَطِیئتَی بِمَنِّكَ
وَ رَحْمَتِكَ یااَرْحَمَ الرَّاحِمیِنَ...
ای دریابنده درماندگان! ای
دردسوز دردمندان! و ای بزرگ نیكپردازان!
ای داننده هر چه نهان و ای
زیبا پوشاننده هر آشكار وپنهان!
تو را میانجی گناهانم و كرم وجودت گزیدم و از میان هر آنچه هست، برای ورود
به درگاه رحمتت ترا برگزیدهام.
خدایا! استجابت كن دعای مرا و مسوزان ریشه نهال آرزوی مرا و بپذیر رجعت
مرا و بپوشان فصیحت مرا.
ای پذیرنده ترین پذیرندگان!
و ای پوشنده ترین راز پوشان! و ای مهر گسترترین مهربانان!
* نمیدونم چی شد یهو یاد «مسعود شصتچی» افتادم اینو نوشتم! البته به
روایتی وحید «شصت و یک» چی ....