
سیزدهم اسفند پارسال، روز کودتا!
یک روز پر از دلشوره بعد ده روز انتظار عذابآور؛
آن گفتگوی تلفنی سرد با جناب داروغه و آن افاضات و طعنههای مضحک!
شوکه و منگ در اتاقی خالی از اثاث مثل سلول زندان؛
بیداری تا صبح و استفراغ روحی در چند کاغذ نامه خیس؛
و شروع یک دوره پانزده روزه فراموش نشدنی، زیارتهای شبانه و درک معنای "حاجت"!
.
.
.
و در آخر گذراندن دشوار یک دوره تصفیه و بازسازی فکری و روحی برای شروع یک زندگی دوباره با انتخابی آگاهانه...
شکر به درگاه خدا به همراه یک دنیا عشق و سپاس تقدیم به تویی که هر چه میگذرد، ایمان و اطمینانم به تو بیشتر میشود؛ به امید اینکه بتوانم آنگونه که لیاقت توست، در جبران محبتهایت سرفراز باشم...
تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی تو این کابوس درد رویای مهربونمی